در مورخه : جمعه، 25 آذر ماه، 1390 موضوع : تفریح و سرگرمی,داستان
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
حـالا کـه میـخـواهـی بـروی لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار …
دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه
***********************
باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.
نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .
***********************
مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی شود , معرفت که نداشته باشی ، نامردی !!
***********************
دندانپزشک آخرین دندانِ گرگ را کشید ! نگاهی به صورت گرگ انداخت و پوزخندی زد ... ! گرگ زیر لب گفت : بخند ... اینست عاقبتِ گرگی که عاشق گوسفندی شده باشد ... !
***********************
من ، با کناری ات , کنار نمی آیم ! کنار می روم ……
***********************
از درد دوست نداشتن هایت گفتم ... خیانت را تجویز کردند
گویا این آسان ترین راه عاشقی است . . .
***********************
آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “نامردی” میخوانند !
***********************
هر روز این عشق یکطرفه را طی میکنم
یکبار هم تو گامی بدین سو بردار
نترس ... جریمه اش با من !